مردم محل می گویند که ۱۷ سال قبل نیروهای امنیتی عربستان سعودی شخصی را که در عقب این سنگ پنهان شده بود، به ظن تروریست بودن، کشتند که همین اکنون خون های ریخته شده از او در سنگ باقی است. این واقعه در اپریل ۱۹۸۹ اتفاق افتاد.
شما با دقت نمودن در عکس می تواند لکه های خون را در آن ببینید. گفته می شود که هر باری که سنگ از جایش بلند می گردد، رنگ این لکه های خون تیره تر گردیده و حتی نمناک می گردند. مقامات محلی چندین بار کوشش نمودند تا این لکه ها را از سنگ پاک کنند، اما هر بار پس از زدودن، آنها دوباره ظاهر می گردند.
واقعاْ اتفاقات عجیب و خارق العاده ای در این دنیا رخ می دهد که علم قادر به توضیح شان نیست.
لطفاْ نظرات تانرا در این مورد برایم بنویسید.
شاهدخت قصر یاقوت سرخ

دوستان عزیز!
برای مطالعه ای متن کامل افسانه ای شهر آفتاب لطفاْ روی شهر آفتاب کلیک کنید.
ادامه مطلب
بخش سوم
آب حیات
همینکه شهزاده از سرزمین ظلمات خارج شد، از باد در مورد سرنوشت سرزمین آفتاب سوال کرد. باد به شهزاده گفت:
- ای شهزاده! پس از خروج تو از سرزمین آفتاب، کشورت نابود گردید و مردمت سنگ شدند و آفتاب نیز به کره ای سرد و سیاهی مبدل گردیده است که نحوست از آن می بارد. حالا پیرزن جادوگر بر جهان حکمروایی می کند و به زودی فرزند خویشرا که شیطان است بدنیا خواهد آورد و اگر شیطان بدنیا بیایید دیگر هیچ امیدی به برگشت دوبارهء روشنی و زندگی به جهان نخواهد بود، زیرا شیطان بیمرگ است و پادشاهیش بی زوال.
ادامه مطلب
فرارسیدن سال نو، بهار و نوروز را به همه ای شما عزیزان شادباش می گویم. آرزومندم سال پرفیض و برکتی در پیش داشته باشید.

غزلی از حضرت مولانا را به یمن میمنت بهار خدمت تان تقدیم می دارم:
بهار آمد، بهار آمد، بهار خوش عذار آمد
خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد
زسوسن بشنو ای ریحان که سوسن ده زبان دارد
بدشت آب و گل بنگر که پر نقش و نگار آمد
گل از نسرین همی پرسد که چون بودی در این غربت
همی گوید خوشم، زیرا خوشی ها زآن دیار آمد
سمن با سرو می گوید که مستانه همی رقصی
بگوشش سرو می گوید که یار بردبار آمد
همی زد چشمک آن نرگس بسوی گل که خندانی
بلی گفتا که خندانم که یارم در کنار آمد
صنوبر گفت راه سخت اسان شد به فضل شه
که هر برگی سربر زد چو تیغ آبدار آمد
شقایق زیب گلشن شد، حقایق جمله روشن شد
گل رعنا از این شادی همه تن در نثار آمد
فراوان شد در این مجلس ریاحین و گل و نرگس
از آنچه بود هر باری شگوفه صد هزار آمد
زشمس الدین تبریزی رسد باده به نوروزی
که هر قطره از آن جرعه چو دُر شاهوار آمد

کس چه می داند که سرنوشت انسان را به کجا ها می کشاند و چه دام های فرا راه او می گذارد. انسان چون شبحی در مه، در انبوه حوادث زمانه آرام – آرام بسوی آینده به پیش می رود و بدون اینکه خود آگاه باشد، در هر گام از کنار پرتگاهی عبور می کند که هر آن امکان لغزیدنش در آن است. چه بسا آدم ها که در این گودال ها فرو افتاده اند و جز مرگ هیچ تلاش دیگری نمی تواند آنها را از آنجا ها نجات بدهد.
از کی بگویم و از چی بنالم؟ آیا می شود از خدا شکوه نمود؟ آیا باید همه تقصیر را به دوش سرنوشت انداخت؟ و یا زمانه را محکوم نمود که چرا به کام ما نیست. و چقدر آیا های دیگر...
لطفاْ برای بقیه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب

دوستان عزیز!
مدتیست که نتوانسته ام با مضمون جالبی وبلاگم را اپ کنم. علتش مصروفیت های است که با آنها دست و گریبان هستم و درست چهار روز قبل خداوند برایم دختری داد به زیبایی نور آفتاب و صفای آبی آسمان. این اولین فرزند من است و از اینکه اکنون پدر شده ام مباهات می کنم. با آنکه دوستان گاهی به شوخی سخن حضرت مولانا را برایم نقل می کنند که گفته است:
صوفی چو زن گرفت در کشی نشست و چو فرزند آورد غرق شد.
اما من احساس می کنم اینک زندگی من و همسرم با داشتن این دخترک زیبا رنگ و رونق دیگری گرفته است. البته گریه های نیمه شبی اش ما را بیخواب می سازد اما جالب این است که بعداً در طول روز من با اینکه دفتر می آیم، اصلاً احساس کسالت و بیخوابی نمی کنم.
تا هنوز نامی برایش انتخاب نکرده ایم، اما لست بلند بالایی از نام های پارسی دری گرفته تا عربی و السنه ی غربی تهیه شده است تا از میان یکی را برگزینیم. من می خواهم اسمش چون خودش ظریف و قشنگ باشد.

پرتو نادری شاعر معاصر افغانستان
دوستان گرامی!
داستانی را که مطالعه می کنید، به قلم شاعر خوب زبان پارسی دری آقای پرتو نادری نوشته شده است. بنده سالهاست که با نوشته ها و اشعار شان آشنایی دارم، اما اولین بار است که چشمم با دیدن داستانی از او روشن می شود. امیدوارم در این عرصه نیز موفقیت نصیب شان گردد.
این داستان را من از سایت مجتمع جامعه مدنی افغانستان برگرفته ام. دوستانی که مایل به مراجعه به سایت مجتمع جامعه مدنی افغانستان باشند، به لینک زیر مراجعه کنند:
برای مطالعه ای داستان شهزاده ای خوشبخت لطفاْ روی ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب

خانم آنا بارینگ
«پرندگانی که فراتر از زمان پریدند» عنوان افسانه ای است از خانم آنا برینگ. در این افسانه ای نمادین که از منطق الطیر شیخ فریدالدین عطار الهام گرفته شده استُ خانم برینگ بصورت نمادین به بیان مصایبی چون جنگ، فقر، گرمایش زمین و سایر عوامل و پدیده های منفی در کره ای زمین می پردازد راه علاج آنرا به شکل نمادین از زبان «هستی بزرگ» و به وسیله ای پرندگانی که توانسته بودند تا خانه ای آن «گنج بزرگ» بپرند و از هفت دره ای خوفناک و هیولاهای سهمگین بگذرند، بیان می کند.
تاثیر ادب و فرهنگ پارسی دری را به خوبی می توان در این داستان دید.
این داستان به وسیله ای خانم عاطفه عنبرسوز ترجمه شده است.
برای مطالعه ای کامل داستان، لطفاً روی ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب
امروز دوستی برایم مطلب جالبی را در مورد عدد 11 و یازدهم سپتامبر فرستاده است. با آنکه می دانم این مطلب با محتوی وبلاگم وفق نمی کند، اما نکته ای جالبی را در آن دریافتم که خواستم شما دوستان نیز آنرا ببینید.
لطفاً مطلب را با دقت و تا آخر بخوانید و تعجب کنید.
برای دوستانی که قادر به استفاده از متن انگلیسی این متن نیستند، من صورت تلخیص شده ای آن را به فارسی در آوردم. لطفاً روی ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
